همیشه فاصله ای هست
 
 
 
 


ناتاناییل! آرزو مکن خدا را در جایی جز همه جا بیابی. هر مخلوقی نشانی از خداست و هیچ مخلوقی او را هویدا نمی سازد. همان دم که مخلوقی نظر ما را به خویشتن منحصر کند ما را از خدا بر می گرداند....

                                                                                    مائده های زمینی- آندره ژید

 

و این روزها چه مسایل و دغدغه هایی که مجال " خلوت " را گرفته اند ؛ خلوت با غروب خورشید با طلوع با آسمان, ستاره ها , با خدا.
منظره ها و دشت ها با نگاه آدم ها هستی دوباره پیدا می کنند و دوباره دیده می شوند ولی خانه های بلند و آپارتمان ها جلوی آن ها را می گیرند . وقتی افق پیدا نیست , وقتی جوشش چشمه ها دیده نمی شود و برگ ها... برگ ها به تدریج می میرند و مرگ تدریجی شان به چشم نمی آید!
 ای کاش لذت کشف دوباره ی کاینات همیشه با ما باشد حتا اگر خانه های بلند جلوی دیدمان را گرفته باشند.حتا اگر دغدغه ها مجالی باقی نگذارند.

.

.

.

خیلی وقت است که درباره ی مناسبت ها و درگذشتن ها و دیگر اتفاقات چیزی ننوشته ام و امروز هم که برود تا کی و کجا و ای کاش این عمرهای اندک مجالی برای نوشتن و خواندن بیش تر بدهند!

وقتی درباره ی رفتن " بهمن فرزانه " می نوشتم فکر نمی کردم باید خیلی زود به رفتن "مارکز" هم فکر کنم و این مرگ ها چه قدر این روزها برای ما با فاصله ی نزدیک رخ می دهند . یاد سیمین بهبهانی را هم گرامی می دارم و یاد " رابین ویلیامز" دوست داشتنی به خاطر بازی و نقش فوق العاده اش درفیلم "چه رویاهایی می آیند" که این فیلم درک تازه یی به من بخشید و راه تازه یی نشانم داد.

.

.

.

برای ماه رمضان برنامه هایی تولید شده بود که با نویسنده ها , شاعران , کاریکاتوریست ها , محققین و... مصاحبه هایی مفصل داشتند . به هر حال دیدن و شنیدن چهره و صدای " بهاء الدین خرمشاهی" برای من و امسال من مطمئنن لذت بخش بوده و همین طور دیدن بقیه یی که برای اولین بار  می دیدم شان یا حتا صدای شان را می شنیدم . خوش حالم که صدا و سیما کم کم دارد متوجه می شود که هنرمند فقط یک بازیگر تله ویزیون یا سینما نیست و این " لفظ " می تواند شامل حال یک نویسنده , شاعر , نقاش , کاریکاتوریست , طنزپرداز , خطاط و دیگرانی که اثری را خلق می کنند بشود. امیدوارم این حرکت ادامه دار باشد. آمین!

.

.

.

و این سه بیت از سیمینِ شعر فارسی که برای همیشه رفت:

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

شروع شادی و پایان انتظار تویی

بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت

چه بود غیر خزان ها اگر بهار تویی

دلم ز هر چه به غیر از تو بود خالی ماند

در این سرا تو بمان! ای که ماندگار تویی...

                                                                روح اش شاد!

 |+| نوشته شده در  93/06/10ساعت 12:22  توسط لیلا ناظمی  | 

 

سكوت ‏آدمى فقدان‏ جهان ‏و خداست!

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

سكوت‏آب

مى‏تواند

خشكى ‏باشد و فرياد عطش.

سكوت‏گندم

مى‏تواند

گرسنه‏گى ‏باشد و غريو پيروزمندانه‏ى قحط.

همچنان كه ‏سكوت ‏آفتاب

ظلمات ‏است.

اما سكوت ‏آدمى فقدان‏ جهان ‏و خداست:

غريو را

      تصوير كن!

 

                               شاملو

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

 


برچسب‌ها: بچه های غزه
 |+| نوشته شده در  93/05/09ساعت 11:22  توسط لیلا ناظمی 
 

Chinese Crane Painting - This is an Original Painting نقاشی چینی چین لکلک لک لک مینیاتور نگارگری آبرنگ آبرنگی درنا ها روی زمین و خورشید قرمز سرخ

امتحانات شروع شده اند ، امیدوارم به سرم نزند چیزی ننویسم!

فعلا" از این نقاشی چینی لذت ببریم!

 

 |+| نوشته شده در  93/03/07ساعت 12:1  توسط لیلا ناظمی 

 

برای اردی بهشت و اقاقیا

 


برچسب‌ها: اقاقیا
 |+| نوشته شده در  93/02/17ساعت 12:10  توسط لیلا ناظمی 
 

اسباب کشی داشتیم . خونه ی جدید هنوز آنتن تلویزیون نداره ؛ یعنی که از جایی خبر نداریم . خط تلفن هم نداریم یعنی که اینترنت هم هیچ . با همسایه ها هم هنوز آشنا نشده ایم .... ای جان ! چه زندگی خوبیه !!

 |+| نوشته شده در  93/01/30ساعت 12:42  توسط لیلا ناظمی 
 

اسم کتاب  " فاوست " اثر گوته را سال ها در فهرست پایانی کتاب های شعر و داستان می دیدم . نمی دانم چرا هرگز راغب نشدم درباره اش چیزی بدانم . فکر می کردم نمایش نامه ای خسته کننده و نخواندنی ست ، ولی اشتباه فکر کردم . اصلا حق نداشتم درباره ی یک شاهکار ادبی این طور فکر کنم . از بخت خوب کتاب را توی کتاب خانه ای دیدم . همین که شروع به ورق زدن کردم دیدم شبیه مجموعه شعر است که به شکل نمایش نامه نوشته شده بود . صفحه ی اول را خواندم شگفت زده شدم چه نثری داشت:

چه خوش بختی تو که هنوز می توانی امیدوار باشی خودت را در این اقیانوس خطاها شناور نگه بداری! آدمی چیزی را به کار می گیرد که هیچ از آن نمی داند و چیزی را که می داند ، هیچ نمی تواند به کار بندد. با این همه ، آرامش این ساعت های دلنشین را با اندیشه هایی چنین تیره و تار آشفته نگردانیم . نگاه کن ! بام های محصور در توده ی سبز درختان چه گونه در اشعه ی خورشیدِ غروب تابناک شده اند . آفتاب با فرو رفتن در کام افق خاموش می شود ، روز می میرد ولی او هم چنان می رود تا در جایی دیگر، زندگی تازه یی برآید . آخ ! چه می شد که بال هایی می داشتم تا از زمین بلند می شدم و در پی خورشید ، درون فروغی جاودانه جست می زدم و از خلال شفق می دیدم که جهانی خاموش، سراسر زیر پاهایم گسترده است ؛ می دیدم که کوه ها همه شعله ور گشته ، دره ها همه تیره و امواجِ سیمینِ رودهای روان، زرین فام می شود...........

 

از اولین کتاب هایی که در دوران نوجوانی خریده و خواندم کتاب " بازگشت به خوشبختی " نوشته ی " فهیمه رحیمی " بود . تا آن موقع فقط یک رمان خوانده بودم ؛ "چهل درجه زیر شب" نوشته ی " ر. اعتمادی ". این رمان از وقتی بچه بودم توی خانه مان بود . توی اسباب کشی های مدام مواظب اش بودم که ناپدید و از جلوی چشم ام دورنشود. با خودم می گفتم بالاخره یک روز بزرگ می شوم و آن را می خوانم . بالاخره هم خواندمش . دومین رمان " بازگشت به خوشبختی " از فهیمه رحیمی بود . پول زیادی به دستم نمی رسید ، بعد از عید با پول عیدی هایم  آن را خریدم . چه قدر آن روزها برایم جذاب و قشنگ بود ؛ عشق پسر کُردی که تازه دکتر شده بود و یک دختر – اگر اشتباه نکنم – تهرانی . آن کش و قوس ها . جدایی و به هم رسیدن ها .

برای روح تشنه و مشتاق من که هنوز طعم دوست داشتن و عاشق شدن را نچشیده بود مثل ورود به یک دنیای متفاوت بود ؛ دنیایی که می شد در آن عاشق شد ، قهر کرد ، دل سوزاند ، به کسی تکیه کرد ، لباس مرد مورد علاقه را پوشید و خلاصه این که یک باره با این داستان بزرگ شدم . تغییر کردم . کتاب را مثل جانم دوست داشتم و به دوستانم امانت می دادم .

بعدها کتاب های دیگری از فهیمه رحیمی دیدم ولی دیگر وارد داستان های گلشیری و دولت آبادی و نجدی و مارکز و دیگران شده بودم . خاطره ی " بازگشت به خوشبختی" در ذهنم ماندگار شده بود. به آن مدیون بودم . ولی چیزی از نویسنده ی کتاب نمی دانستم . جایی چیزی درباره اش ننوشته بودند . اینترنت هم نبود . نزدیک ترین دوستم – زهرا محمدی - بعد از ازدواج و بچه دار شدن اسم دخترش را به خاطر علاقه اش به داستان های فهیمه رحیمی، " فهیمه " گذاشت.

خیلی از اطرافیانم مطالعه را با خواندن رمان های او شروع کرده بودند. مسیر مطالعاتی بعضی شان عوض شد و بعضی هم چنان به خواندن رمان های از این دست مشغول اند. سال ها گذشت تا چندماه پیش که توی مجله داستان همشهری خبر فوت فهیمه رحیمی را دیدم . نشنیدم که توی تلویزیون درباره اش چیزی گفته باشند. اگر اخبار هم چیزی گفته لابد در حد یکی دو جمله بوده و بس. – البته اگر گفته باشد. -  فهیمه رحیمی در سن ۶۱سالگی بر اثر بیماری سرطان معده از دنیا رفت. حق اش بود برنامه یا برنامه هایی برای اش می ساختند و اطلاع رسانی می کردند.

همان طور که برای بهمن فرزانه کاری نکردند که ترجمه خیلی خوب او از «صد سال تنهایی» گابریل گارسیا مارکز شاخه بسیار مهمی از ادبیات آمریکای لاتین را به ما معرفی کرد. «صد سال تنهایی» توسط مترجم های دیگری هم ترجمه شد، اما هیچ‌کدام به پای ترجمه بهمن فرزانه نرسیدند و ترجمه او در جای خودش همواره باقی است. بهمن فرزانه، مترجم و نویسنده ، بعد از یک دوره‌ بیماری ظهر پنج‌شنبه ، ۱۷ بهمن‌ماه ۱۳۹۲، در سن ۷۵ سالگی در تهران از دنیا رفت.

او متولد سال ۱۳۱۷ در تهران بود. در کنار نگارش آثاری داستانی همچون «چرکنویس» که اخیرا چاپ چهارم آن منتشر شد، کتاب‌هایی را از گابریل گارسیا مارکز، آلبا دسس پدس، گراتزیا کوزیما دلدا، لوئیچی پیراندلو، آنا کریستی، اینیاتسیو سیلونه، رولد دال، گابریل دانونزیو و واسکو پراتولینی به فارسی ترجمه کرده ‌است. علی شاه مولوی هم چند روز پیش رفت بدون آن که اسمی از او ببرند. بدون آن که بگویند: بودی و حالا نیستی. رفت تا برای همیشه رفته باشد.

رفتن هایی از این دست و مادرها و پدرهایی که رفتند و برگشتی در کارشان نیست ؛ مثل مادر بزرگوار " مهدی حسینی " که اولین کسی ست که معمولا بعد از به روز کردن به وبلاگم سر می زند و حتما مطلبی خواندنی و قشنگ برایم می گذارد. مهدی عزیز! می دانم که لحظه ی تحویل سال دل ات به اندازه ی همه ی دنیا برای مادرت تنگ می شود ، به اندازه ی همه ی دنیا برای ات آرزوی صبر و سلامتی و خوش بختی دارم.

سالی که آخرین روزهایش را پشت سر می گذاریم با همه ی خوبی و بدی هایش دارد می رود. با همه ی وجودم برای همه ی آدم ها و خصوصا برای آدم هایی که دوست شان دارم آرزوی زنده بودن، سلامتی و عاقبت به خیری دارم. امیدوارم سال آینده همین موقع رضایت از کلام و چهره ی همه نمایان باشد. وقت تحویل سال برای هم دعا کنیم . یادمان نرود.....  

 


برچسب‌ها: فهیمه رحیمی, بهمن فرزانه, علی شاه مولوی, فاوست
 |+| نوشته شده در  92/12/23ساعت 18:6  توسط لیلا ناظمی 

 

تا همین چند سال پیش چهارشنبه سوری برای ما مراسم قشنگی بود. واقعا "سور" بود. مادرم آجیل مشکل گشا می خرید. اول اش دور هم نشینی بود ، بعدش دور آتش می نشستیم و بعد که آتش کم می شد از رویش می پریدیم و همان جمله ی معروف -  سرخی تو از من، زردی من از تو  - را به زبان می آوردیم و بعد واقعا احساس می کردیم سر حال می شدیم و با انرژی بیش تری صبح روز بعد از خواب بیدار می شدیم و با تمام وجود منتظر بهار و عید نوروز بودیم . خانواده ی ما این لحظات را خیلی ساده و دوست داشتنی می گذراندند. اگر مهمان داشتیم، آن ها هم با ما خوش بودند.شام خوبی هم می پختیم . آجیل و میوه هم که آماده بود. در کل شب خوبی بود آن سه شنیه شب آخر سال.

حالا اما از نزدیک شدن اش توی دل ام خالی می شود از بس که خراب اش کردند. کریه اش کردند. نا امن اش کردند. یادم نرفته اولین بار که چیزهای متفاوتی درباره ی چهارشنبه سوری فهمیدم.چیزهایی که مرا به فکر فرو برد:

یکی از جشن‌های آتش که در ایران باستان برای پیش‌باز نوروز برگزار می‌شد و ترکیبی از چند آیین متفاوت بود، "جشن سوری" بود.

 "جشن سور" از زمان های بسیار دور در ایران مرسوم بود. قبل از ورود اسلام به ایران هر سال ۱۲ ماه و هر ماه ۳۰ روز بوده که هر کدام از این ۳۰ روز اسمی مشخص داشت که بعد از ورود اسلام به ایران تقسیمات هفته نیز به آن اضافه شد.

چند روز پیش از نوروز مردمانی به نام " آتش‌افروزان " که پیام‌آور این جشن بودند به شهرها و روستاها می‌رفتند تا مردم را برای این آیین آماده کنند. آتش‌افروزان ، زنان و مردانی هنرمند بودند که با برگزاری نمایش های خیابانی ، دست‌افشانی‌ها ، سرودها و آوازهای شورانگیز به سرگرم کردن و شاد کردن مردم می‌پرداختند ؛ آن ها از هفت روز پیش از نوروز تا دو هفته پس از نوروز با پدید آمدن تاریکی شامگاه ، در تمامی شهر و ده آتش روشن می کردند و آن را تا برآمدن خورشید روشن نگاه می‌داشتند. این آتش  ، نشانه نیروی مهر و دوستی و روشنایی بود. هدف آتش‌افروزان برگرداندن نیروی فزاینده به مردمان برای چیره شدن بر غم و افسردگی بود. این هدف مهم ترین دلیل برپایی جشن سده در میانه زمستان هم هست.

از سوی دیگر ، چهارشنبه نزد اعراب از روزهای شوم و نحس به شمار می‌رفت و بر این باور بودند که روزهای نحس و شوم را باید با عیش و شادمانی گذراند تا شیاطین و اجنه فرصت رخنه در وجود آدمیان را نیابند. به این ترتیب ایرانیان آخرین جشن آتش خود را به آخرین چهارشنبه سال انداختند و در آن به شادمانی و پایکوبی پرداختند تا هم جشن ملی خود را حفظ کنند و هم بهانه به دست دیگران ندهند و بدین ترتیب جشن سوری از حادثه روزگار مصون و برای ایرانیان باقی ماند. شواهد اما نشان می دهد كه این جشن از اوایل قرن هفتم هجری به دست فراموشی سپرده شد، سپس با عناوینی دیگر از سده‌ی دهم معمول شد.

کورش نیک نام ، پژوهش گر و موبد زرتشتی درباره ی چهارشنبه سوری می‌گوید : "ما زرتشتیان در کوچه‌ها آتش روشن نمی‌کنیم و پریدن از روی آتش را زشت می دانیم" و نیز باوری وجود دارد که چهارشنبه سوری بعد از اسلام در ايران مرسوم شد. بنا بر آن اين آتشِ چهارشنبه سوری بازمانده آن آتش افروزی ۵ روز آخر سال در ايران باستان است که در اين پنج روز آتش روشن می کردند تا روح نياکان شان را به خانه هاي شان دعوت کنند. زرتشتيان به احتمال زياد برای اين که اين سنت از بين نرود، نحسی چهارشنبه را بهانه کردند و اين جشن را با اعتقاد اعراب منطبق کردند و شد چهارشنبه سوری.

ظهور آتش بازی در شب چهارشنبه سوری به شکل امروزی هم در زمان ناصرالدین شاه و به وسیله فرانسوی ها در ایران رواج پیدا کرد. ابتدا فقط برای سرگرمی شاه این نمایش انجام می شد ، بعد از آن مردم هم در این سرگرمی شریک شدند و دستورِ نمایش آن در میدانِ توپ خانه صادر شد و مردم در آن جا به تماشای آتش بازی می ایستادند و کم کم به شکلی که امروزه اجرا می شود در آمد .

در این شب آجیل مشکل‌گشا تهیه و بین همسایه ها قسمت می شود. فال‌گوشی و گره‌گشایی قاشق‌زنی و شال انداختن از دیگر رسم هایی است که در بین مردم رواج دارد و اجرا می شود. هر استان و هر شهر رسم هایی دارد که بعضی به فراموشی و بعضی هنوز اجرا می شود .

اما متاسفانه زیاده روی برخی به بهانه شادی و آتش افروزی، باعث بروز اتفاق های ناگوار و صدمه های جدی به نوجوانان ، کودکان و حتا بزرگ سالان می شوند که جبران آن ها سخت و حتا غیرممکن است. این رفتارها در هیچ آیین و هیچ جامعه ای قابل قبول و پسندیده نیست و به طور حتم محکوم می شوند. امیدواریم امسال دیگر از آن آمارهای وحشت ناک و تصویرهای دلخراش خبری نباشد و خبری هم اگر باشد، خبرِ شادی و رضایت و همدلی باشد.

 

انتخاب مطلب از عبدالکریم انصاری. چاپ شده در شماره ۱۹۷۳ روزنامه شرق. ویژه چهارمحال و بختیاری

 


برچسب‌ها: جشن سوری, چهارشنبه سوری, اتفاق های ناگوار
 |+| نوشته شده در  92/12/21ساعت 8:11  توسط لیلا ناظمی 
 

فراخوان چهارمین جایزه ادبی فارسی‌زبانان «لیراو»

» سرویس: فرهنگي و هنري - ادبيات و نشر
چهارشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۲ - ۱۱:۰۰

فراخوان چهارمین دوره جایزه ادبی فارسی‌زبانان «لیراو» اعلام شد.

به گزارش بخش ادبیات خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، شرایط شرکت در این دوره از جایزه ادبی «لیراو» به شرح زیر اعلام شده است:

 

1-داستان‌های ارسالی نباید از ۱۰۰۰کلمه کم‌تر و از ۴۰۰۰کلمه بیش‌تر باشد. (حداکثر سه داستان کوتاه)

2- اشعار سپید ارسالی نباید از یک صفحه بیش‌تر باشد. (حداکثر ۵ شعر)

3- اثار ارسالی در دو بخش جایزه بایستی در سال ۹۲ نوشته و سروده شده باشند.

4-از ارسال آثاری که در مسابقات و جشنواره‌ها حائز رتبه و یا برگزیده شده باشند خودداری فرمایید.

5-آثار ارسالی بایستی در یک فایل ورد و اندازه قلم ۱۴ باشد و با فونت نازنین ارسال شوند.

6-موضوع آثار ارسالی آزاد است.

7-در ابتدای کلیه آثار ارسالی نام اثر نوشته شود.

8- در ذیل کلیه آثار ارسالی مشخصات، نشانی الکترونیکی و شماره تماس قید شود.

9-مهلت ارسال آثار از اول اسفندماه ۱۳۹۲ تا پایان فروردین‌ماه ۱۳۹۳ خواهد بود.

10- اعضای مؤسس جایزه ادبی لیراو در چاپ و انتشار داستان‌های منتخب با ذکر نام مؤلف آن مجازند.

11-کلیه فارسی‌زبانان می‌توانند برای این جایزه اثر ارسال کنند.

12-آثار ارسالی فقط از طریق دو ایمیل زیر و شرایط گفته‌شده در جایزه ادبی لیراو شرکت داده خواهند شد.

-ایمیل ارسال شعر: poemlirav@gmail.com / دبیر اجرایی این بخش جایزه جمال بیگ است.

-ایمیل ارسال داستان : liravstory@gmail.com /دبیر اجرایی این بخش جایزه بهاره ارشدریاحی است.

این دوره از جایزه ادبی «لیراو» با همکاری انجمن شعر فراگفتار برگزار خواهد شد.

برگزیدگان این دوره به این شرح خواهند بود:

در حوزه شعر: یک برگزیده و یک تقدیری

در حوزه داستان: یک برگزیده و یک تقدیری

هم چنین مؤسسان جایزه ادبی «لیراو» یک ناشر فعال و سایت ادبی فعال در سال ۹۲ را مورد تقدیر قرار خواهند داد.

داوری‌ها در سه دوره مقدماتی، نیمه‌نهایی و نهایی انجام خواهد شد.

به برگزیدگان لوح تقدیر و بسته‌های فرهنگی اهدا خواهد شد.

حمیدرضا اکبری شروه - دبیر جایزه ادبی لیراو - در توضیحی گفت: در سه دوره‌ گذشته آثار متفاوتی برگزیده شدند. نویسندگان و شاعران و داوران در کنار هم جشن کوچکی برگزار کردند که هدف از برگزاری آن افروختن چراغ دیگری است تا روشنایی. در دور چهارم این جایزه، رویکردی دیگرگون را پیش گرفته‌ایم و سعی خواهیم کرد که در مسیر پیش رو در جهت حمایت از ادبیات مستقل گام برداریم و با نویسندگان خلاق و مستقل در این مسیر همراه شویم که ادبیات استقلال می‌طلبد، آشوب جسم، آشوب ذهن. که ادبیات انقلابی‌ است عظیم در مقابل روزمرگی مضر، در مقابل کج‌فهمی‌ها و کج‌روی‌های خواب‌آلود، و لیراو چهارم بر این گمان است تا راه را برای نویسنده‌ مستقل باز کند.

 

 |+| نوشته شده در  92/12/18ساعت 14:9  توسط لیلا ناظمی 
 

چه قدر حرف زدن از تو خوب است؛

وقتی من حرف بزنم   

 تو نباشی

 کسی نشنود...

 |+| نوشته شده در  92/12/11ساعت 7:55  توسط لیلا ناظمی 
 

از وقتی بچه بودیم به آخرهای بهمن و اول اسفند که می رسیدیم حس می کردیم هوا – بعد از چند روز متعادل و گرم شدن - دوباره سرد می شد مادرم می گفت شَشِه دالو است . پرسیدیم شَشِه دالو چیست؟ گفت یعنی شش روزش به شصت روز است و هوا خیلی سرد می شود و بعد داستانی تعریف کرد که گذشت زمان آن را از حافظه ام برد تا حالا که می بینم " شَشِه دالو" با همان صلابت آمده تا دوباره قصه ی دالو –  پیرزن - به یاد آورده شود حتا اگر تا حالا فراموش نشده باشد.

بهتر است این قصه دوباره سر زبان ها بیفتد و کودکان و نوجوانان مان را با این قصه ی جذاب و فراموش نشدنی آشنا کنیم:

در روزگاران دور دالويي ( پيرزني ) بود كه دوفرزند با نام هاي "احمِدي" و "مُحمِدي" داشت. اوسرماي زمستان را دو چله كرده و بین اين دو پسر تقسيم کرد . چله " گپ " یا بزرگ را به احمِدي و چله " كوچير" یا کوچک را به مُحمِدي كه كوچك تر بود داد. دالو مي خواست درزمستان گله اش بزايند اما با سپري شدن هر دو چله ، دالو ناراحت شد و با بغض گفت : احمديم رَه ، مُحمديم رَه دل به چه كنم خَش؟ / وردارم چُمتي (جُمتي)عالم زنم تش . یعنی احمدم رفت . محمدم رفت . دل ام را به چه خوش کنم؟ / بر می دارم یک هیزم آتشی و دنیا را با آن آتش می زنم . و باز گفت : اگر من به جاي احمدي بودم كودكان درون  گهواره را از سرما خشك مي كردم و پيرمردان وپيرزنان (دالويل وتاته يل) را كنار آتش چاله.

پروردگار وقتی بغض و نگراني پيرزن را مي بيند ، دعاي او را با شش روز (ششه) مهلت دادن پاسخ  مي دهد . ششه دالو از يك اسفند آغاز و شش اسفند پايان مي يابد كه در اين ۶ روز  سرما زیادتر می شود. دالو در اين ششه (۶روز) اگر چُمت يا هيزم آتشين خود را در خشكي انداخت ، بازمانده ي زمستان وفصل بهاري خشك وبي باران ويا كم باران درپيش روي بختياري ها خواهد بود و اگر چُمت را به دريا وآب انداخت كشاورزان وگله داران ، سالي پر بركت ،همراه با فراواني نعمت خواهند داشت . چرا كه اگر در اين ۶ روز باران زیاد زده شود رويش گياه خوب باشد وگله ها نيز پروار شوند و به واسطه ي استفاده کردن از گياهان ، گوشتي لذيذ خواهند داشت. دالو با کنایه به زمستان مي گويد : شَشُم به ري شَصتت (شش روز من بر روي شصت روزت ) . و به نوعي مي خواهد برتري و تأثير شش روزه اش را به رخ دي ماه وبهمن ماه بكشد چرا كه دو ماه دي و بهمن قسمت اصلي زمستان را تشكيل مي دهند واسفند ماه رو به سوي اعتدال بهاره دارد و از طرفي مهلت ۶ روزه ي  دالو هم در همين اسفندماه است كه در صورت چُمت انداختن اش در خشكي ، ششه از نظر سرما سخت تراز دو ماه اول زمستان مي شود و با انداختن اش به آب، بارش باران شدت مي گيرد .اما بارشي كه به موقع است و باعث تكثير هرچه بيش تر زندگي مي شود.

ششه از دو بخش تشکیل شده : عدد شش + هـ  . عده اي از دستور شناسان معتقدند كه " هـ " هاي نسبت است اما اكثر آنان "هـ " را براي بيان اندازه ومقدار مي دانند . مثل :هزاره ، سده ، دهه ، چهله (چله).

اعراب اين سرما ر ا " بردالعجوز " نام نهاده اند؛ يعني برودت وسرماي عجوزه. در این موقع از سال بادهای نا متعارف بسیاری وزیده می شود که با نام بادهای " برد العجوز" معروف هستند . این بادها در میان اعراب ، بد یمن ، نامبارک و باعث بیماری و درد شمرده می شوند . مَثلِ کویتی ( یخ زده عباش رو می خره) اشاره به همین معناست.  گفته می شود خاست گاه این مَثل در مورد مردی است  که در انتهای زمستان، با گمان پایان یافتن برودت و سرما، عبای پشمین اش را به بازار می برد و در ازای مبلغی می فروشد پس از مدتی سرما دوباره باز می گردد و موجب یخ زدگی وفلج شدن او می گردد. وی به ناچار به عبای خود محتاج می شود.

خاست گاه دیگری نیز برای این افسانه برشمرده شده : علت خوانده شدن این ایام به بردالعجوز به علت گرمایی بود که در سالی در این ایام اتفاق می افتد و پیره زنی که دارای گله گوسفندانی بود با دیدن این گرما ، گوسفندان خود را از آغل بیرون می آورد . اما پس از مدتی، سرما باز می گردد و گوسفندان پیر زن را از بین می برد.

در فرهنگ بختياري هم مثل دیگر فرهنگ ها فصل زمستان را به دو چله  ۴۰ روزه و۲۰  روزه تقسيم مي كنند . چله ي اول  را كه ۴۰ روز دارد و از ۱ دي ماه  تا ۱۰ بهمن ماه است را " چله گپه "(چهله بزرگ) می نامند و از۱۰ بهمن تا ۳۰ بهمن را " چله كوچيره" (چهله كوچك) گويند و چون اين بيست روز معناي چهله را نمي دهد به «چله كوچير» معروف شده تا كوچ نشينان و كشاورزان در محاسبات خود دچار اشكال نشوند.

چو باران فراوان بود در تموز

هوا سرد گردد چو بردالعجوز

                                     نظامي

 

چاپ شده در شماره ۱۹۷۳ از روزنامه ی شرق . ویژه ی چهارمحال و بختیاری

 


برچسب‌ها: فرهنگ بختیاری, ششه دالو, زمستان
 |+| نوشته شده در  92/11/15ساعت 8:23  توسط لیلا ناظمی 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا