همیشه فاصله ای هست
 
 
 


یک سال از رفتن مجید فروتن گذشت. رفت و دست های ما خالی اند هنوز. نه کاری برای خودمان کردیم نه برای مجید فروتن.دست کم یادی می کنیم با مقاله ای و شعری از او ، تا برود و دوباره کسی را از دست بدهیم و دوباره فراموشی و دوباره حسرت! 
                                                                                                                                     



این نوشته ای ست که مجید فروتن برای انتشار در نشریه ی " پارسوماش " آماده کرده بود. مطمئن نیستم چاپ شده باشد.


بحثی در باب بحران مفروض در شعر امروز 



به نظر می رسد که عدم حضور فیزیکی " نیما یوشیج " در شعر معاصر فارسی اولین بحران را در زمینه ی شعر فارسی که اشعار خود نیما به طور جدی مباحثی نوین را برای آن مطرح کرده بود به وجود آورد. حتما در زمان مرگ این " بزرگ مرد ادبیات ایران " بودند کسانی که پیش خود فکر می کردند مرگ او چه اثراتی در شعر فارسی ایجاد خواهد کرد. هر چند بحثی جدی در این باره مطرح نشد اما وجود جانشینانِ توان مندی برای او تاثیر نبودن او را تعدیل می کرد.

با مرگ نیما که به قول " یدالله رویایی " به پاس نفس راحتی که در شعر معاصر می کشیم باید او را بزرگ بداریم، بحرانی برای شعر فارسی پدید نیامد چون شاعرانی مثل الف بامداد ، م. امید ، فروغ فرخزاد ، سهراب سپهری و دیگر کسان ، نیرو و استعداد ذاتی خود را در سرودن اشعار نو به سبک او و با شگردهای تازه نشان داده به آزمایش نهاده بودند.

به جز کسانی که نام بردم دیگر شاعرانی نیز بودند که مثل نادر نادر پور، یدالله رویایی ، اسماعیل شاهرودی فریدون توللی ، نصرت رحمانی ، سیاوش کسرایی ، منوچهر شیبانی ، فرخ تمیمی و تنی چند دیگر به ویژه شاعران جوانی که در آغاز راه بودند همچون محمد حقوقی و منوچهر آتشی کارشان از اهمیتی در خور بهره مند بود به آنان امید می رفت که می توانند با سرودن شعرهای تازه عرصه های نوینی را در زمینه ی شعر پدید آورند.

نیمای بزرگ خود حدود سی و چند سال در عرصه ی نوآوری یگانه تک سوار میدان تجربه ها و آزمونِ اندیشه های نو در پهنه ی وسیع ادب فارسی محسوب می شد. عرصه هنوز کامل نشده بود . خود نیما درباره ی کارش قبلا چنین اظهار نظر کرده بود که : " من به مثابه ی کسی هستم که اسکلتی را طرح ریخته است سر و صورت و جزییات را باید دیگران کامل کنند." نقل ما از گفته ی نیما به مفهوم است. وقتی نظر خود پایه گذار در مورد کامل نبودن کارش چنین باشد معلوم است که وظیفه ی دیگر شاعران چه می تواند باشد و چنان که دیدیم و با به میدان آمدن شاعران دیگر در دهه ی چهـل و پنجاه و بعد از آن به همه نشـان داده شد که پیش بینـی " پیرمرد" تا چه حد درست بوده است. هر چند به عقیده ی من و بسیاری دیگر از صاحب نظران نیما نه تنها آغازگر که کامل کننده نیز بوده است.

بسیاری از آثار نیما به خصوص قطعاتی که از اختصاصات کلاسیکی برخوردارند و هنوز هرگاه که با آن قطعات سر و کار پیدا می کنیم و آن ها را برای چندمین بار می خوانیم و مرور می کنیم واقعیت اعتقاد بالا را که نیما نه تنها آغازگر که تمام کننده نیز بوده است برما روشن می شود .

باری در این زمینه سخن فراوان می توان گفت اما من به دلیل آشنایی همگانی با شعر نیما و جریانات شعر معاصر و نیز پرهیز از اطاله ی کلام خود را نیازمند به آوردن مثال ها و شواهد نمی بینم . اگر لازم شد و کسی توضیح خواست بعدا" می توانم توضیحات بیش تری برای روشن شدن کامل مطلب بنویسم. قصد من ذکر کلیت هاست و از توضیح جزییات واضحه دوری می جویم مگر لازم شود کاری کنم که دیگران بگویند:

از کرامات شیخ ما چه عجب         پنچه وا کرده گفت وجب

یا کسی در آید که:

از کرامات شیخ ما این است          شیره را خورد و گفت شیرین است.

علاوه بر مطالب فوق باید افزود که در زمان وقوع مرگ نیما هنوز کلاسیک سرایان نیرومندی در عرصه ی هنر و ادبیات وجود داشته که الحق حضور سنگین و اثرگذار تنی چند از آنان به عنوان شاعران روزگار حقیقتا" حس می شد. در همین جا باید اضافه کنم که شاعرانی قدرتمند مانند هوشنگ ابتهاج ، سیمین بهبهانی و محمدحسین شهریار و دیگران که با سروده های خود می توانستند ثابت کنند که هنوز شعر کهن فارسی برای بروز اندیشه ها و احساسات و عواطف روزگار در واقع پاساژها و گذرگاه هایی برای عبور می تواند داشته باشد در صحنه وجود داشتند و این ها همه باعث شد که مرگ نیما برای شعر فارسی بحرانی به وجود نیاورد.

هر چند سخن گفتن از این گونه بحران هنوز هم می تواند از نوع " مفروض " آن تلقی شود و تنها می توان از وجود یک بحران مفروض سخن گفت. اما مثل این که عدم حضور فیزیکی شاعران بزرگی هم چون فروغ فرخزاد، سهراب سپهری ، مهدی اخوان ثالث ، نصرت رحمانی ، نادر نادر پور و سرانجام احمد شاملو و به جز این ها تعداد دیگر از شاگردان و جانشینان نیما برای عده ای ایجاد توهم کرده که گویا شعر معاصر با مرگ این بزرگان الزاما" باید با بحران روبه رو شده باشد حال آن که به خاطر وجود وهم و خیال در چنین تصوری و عدم الزام در انگاشتن چنین گمانی من نوعی بحران در شعر معاصر را مفروض خوانده ام. عنوان سخن من نیز بحران مفروض در شعر فارسی است و خواهم گفت که چرا چنین پنداری فقط فرضی می تواند باشد. 

                                                       مجید فروتن 16/ 10/ 1379 فارسان
                                                                                                                           
                                                                                                                          

  

در قلب من

عشق سرود می خواند

و در سرم

جز هوای راستی نیست

با این همه

گویی فریب خورده ام

گویی دروغی را آراسته ام

که در پیش چشمانم جز غروب نیست

که جز شب نیست

که از فراز گردنه ی گچی    فرو می ریزد

و از عمارتی بزرگ

با چراغ های روشن بر می گذرد.



شاید من بیش از حد اندوه را ستایش کرده ام

شاید من بیش از حد خود را فریفته ام.



شب با بوی تن ات می آمیزد

و چکه های داغ هوا

شرجی اندکی را برانگیخته اند.

شب با بوی موردها می آمیزد

با بوی نم

و آب   که باغ را خیسانده است.



شب با شهر می آمیزد

که چون بختکی بر تابوت اش فرو خفته است.



شب با درد آمیخته است.



مرا چندان امیدی به دل نمانده است

به تاریکی نظر دوخته ام

از دریچه ی تباری

نظر دوخته ام

به شب

و به شهر

که دروغ را با نفت آمیخته است.



دریغا دست من

که در تنهایی خویش ناتوان مانده است

و دریغا که ناتوانی تنهایی ست

ورنه مهاجرت درد

به شهر این همه ناگوار نمی نمود

ورنه ننگ

بدین پایه نفرت آور نبود.



چه زیستن ناگواری!

چه آسایش پلیدی!

من مرگ را طلب کرده ام

آن جا که دروغ خدایان

ناپخته ترین قلب ها را تصرف می کند.



ای مرگ!

در سایه ی شمشادهای خیس

آرامش بخش من باش.



آن جا که سکوت را از فریاد

دل انگیزتر دانسته اند

من تمام ناله هایم را باز پس می گیرم.



اگر صداقت یک تن

دروغ خدایان را پذیرفته باشد

شب در درد می روید

و شمشادها خیس اند

درد در شب می روید

و باغ سوخته است.



شاید من اندوه را بیش از حد ستایش کرده ام

شاید من مرگ را بیش از حد ستایش کرده ام



تپه ی گچی در برابر چشم من زیباست

در برابر کوه های سوخته

که نفت در گچ نشت کرده است.

شهر با عمارات بزرگ روشن است

سرود باد بر تن من ویران می شود



چکه های داغ هوا

از ناودان شب فرو می چکد

هوا شرجی اندکی را برانگیخته است

شب آسوده از فراز شهر می گذرد

من از دریچه ای کوتاه آسمان را می نگرم

که از  سرخی انباشته است

من از پنجره ی کوتاهی برای تابستان آواز می خوانم

تنها برای تابستان

تابستان کوچک قلبم

که اندوه را ستایش کرده است. 

                                   مجید فروتن





 

 |+| نوشته شده در  93/08/27ساعت 17:16  توسط لیلا ناظمی  | 

 

پیش از تفنگ

         پشت هر بوته

                    زندگی بود.

 

شاید این رویایی بود

که هر شب

به خواب هایم راه پیدا می کرد

یا که رفتار یک بوته بود

وقتی نفس اش را حبس می کرد

تا کرگدن مادر

دوباره بچه هایش را شیر دهد.

 

در به یاد آوردن این که زمان چه طور گذشت

و نوک حمله

به انگشت اشاره برمی گشت یا نه

نه همایشی برگزار

نه دور همی

از خوش بختی حرفی زده شد.

 

پیش از تفنگ

.

.

پیش از تفنگ

.

.

پیش از تفنگ

           تبرها

                فرود

                    آمده بودند.

 

 

 |+| نوشته شده در  93/07/19ساعت 16:45  توسط لیلا ناظمی  | 

چند روز پیش که به فارسان رفته بودم دم خانه ی خانم اسدی- دوست و دلسوز مادرم – پارچه ی سیاه زده بودند و صدای عبدالباسط  به آرامی به گوش می رسید و عکس دختر بچه یی را زده بودند که با دیدن اش شوکه شدم . خانم اسدی بچه ی این سنی نداشت!


به خانه ی خواهرم که رسیدم قضیه را پرسیدم. گفت که نوه ی خانم اسدی بوده. به خوزستان رفته بودند تا در مراسم یکی از اقوام شرکت کنند.

 
یک رسم قبیحی در بختیاری ها هست که در مراسم های شادی و عزا تفنگ به دست می گیرند و تیراندازی می کنند. یعنی گاهی آدم هایی که هنوز نمی توانند چاقوی میوه خوری را به خوبی در دست بگیرند تفنگ به دست می گیرند و خشاب می بندند و بدون در نظر گرفتن مکان و موقعیت تیراندازی می کنند. این عمل دور از منطق آن ها تا حالا اتفاقات زیادی را به وجود آورده و هنوز ادامه دارد.

 
از بخت بد خانواده ی خانم اسدی در آن مراسم بودند. تیری در این میان شلیک می شود و به سینه ی "هستی " که کلاس ششم بود می خورد و در آغوش مادرش از دنیا می رود.


هستی زندگی اش را به خاطر حماقت و نادانی کسی از دست داد که حتم دارم برای خودنمایی تفنگ به دست گرفته بود و این خودنمایی در بختیاری ها بیداد می کند. این رسم در بختیاری ها بیداد می کند. کاش آماری که باعث داغدار شدن خانواده های زیادی شده را می دانستید تا می فهمیدید که چه قدر مراسم ها ناامن شده اند.


من بختیاری ام و کسی نمی تواند محکومم کند که به این قوم توهین کرده ام ولی خدا می داند آن قدر از مرگ هستی ناراحتم که فقط مرگ قاتل اش را می خواهم حتا اگر بدانم غیر عمد بوده. مهم غیر عمد بودن اتفاق نیست مهم رسم غلطی ست که باید برچیده شود.

مادر هستی می گفت که هستی از بس از صدای تفنگ ها ترسیده بود خودش را به مادر ش چسبانده بود.هستی میان آن جمعیت انتخاب شده بود که حماقت بشری را دوباره یادآور شود. برای برچیده شدن این رسم قیام کنیم. معترض شویم. از کجا معلوم هدف بعدی این تیرها من نباشم ؟ بچه ی من نباشد؟ خانواده ی من نباشد؟ آشنای شما نباشد؟


در هفته ی جهانی کودک هستیم. خدا می داند مادر هستی وقتی می بیند بچه ها به مدرسه می روند و به خانه برمی گردند و هستی اش نیست چه حالی دارد. خدا می داند این داغ تا کی هر روز دل شان را به درد می آورد و مرحمی ندارند.

 
با بچه ها مهربان باشیم . جدی شان بگیریم و در مراسم ها کمتر شرکت شان بدهیم اگر می توانیم . برای پدر و مادر هستی آرزوی صبر دارم و برای قوم ام تدبیر و عقل.

 |+| نوشته شده در  93/07/19ساعت 16:41  توسط لیلا ناظمی  | 
 


ناتاناییل! آرزو مکن خدا را در جایی جز همه جا بیابی. هر مخلوقی نشانی از خداست و هیچ مخلوقی او را هویدا نمی سازد. همان دم که مخلوقی نظر ما را به خویشتن منحصر کند ما را از خدا بر می گرداند....

                                                                                    مائده های زمینی- آندره ژید

 

و این روزها چه مسایل و دغدغه هایی که مجال " خلوت " را گرفته اند ؛ خلوت با غروب خورشید با طلوع با آسمان, ستاره ها , با خدا.
منظره ها و دشت ها با نگاه آدم ها هستی دوباره پیدا می کنند و دوباره دیده می شوند ولی خانه های بلند و آپارتمان ها جلوی آن ها را می گیرند . وقتی افق پیدا نیست , وقتی جوشش چشمه ها دیده نمی شود و برگ ها... برگ ها به تدریج می میرند و مرگ تدریجی شان به چشم نمی آید!
 ای کاش لذت کشف دوباره ی کاینات همیشه با ما باشد حتا اگر خانه های بلند جلوی دیدمان را گرفته باشند.حتا اگر دغدغه ها مجالی باقی نگذارند.

.

.

.

خیلی وقت است که درباره ی مناسبت ها و درگذشتن ها و دیگر اتفاقات چیزی ننوشته ام و امروز هم که برود تا کی و کجا و ای کاش این عمرهای اندک مجالی برای نوشتن و خواندن بیش تر بدهند!

وقتی درباره ی رفتن " بهمن فرزانه " می نوشتم فکر نمی کردم باید خیلی زود به رفتن "مارکز" هم فکر کنم و این مرگ ها چه قدر این روزها برای ما با فاصله ی نزدیک رخ می دهند . یاد سیمین بهبهانی را هم گرامی می دارم و یاد " رابین ویلیامز" دوست داشتنی به خاطر بازی و نقش فوق العاده اش درفیلم "چه رویاهایی می آیند" که این فیلم درک تازه یی به من بخشید و راه تازه یی نشانم داد.

.

.

.

برای ماه رمضان برنامه هایی تولید شده بود که با نویسنده ها , شاعران , کاریکاتوریست ها , محققین و... مصاحبه هایی مفصل داشتند . به هر حال دیدن و شنیدن چهره و صدای " بهاء الدین خرمشاهی" برای من و امسال من مطمئنن لذت بخش بوده و همین طور دیدن بقیه یی که برای اولین بار  می دیدم شان یا حتا صدای شان را می شنیدم . خوش حالم که صدا و سیما کم کم دارد متوجه می شود که هنرمند فقط یک بازیگر تله ویزیون یا سینما نیست و این " لفظ " می تواند شامل حال یک نویسنده , شاعر , نقاش , کاریکاتوریست , طنزپرداز , خطاط و دیگرانی که اثری را خلق می کنند بشود. امیدوارم این حرکت ادامه دار باشد. آمین!

.

.

.

و این سه بیت از سیمینِ شعر فارسی که برای همیشه رفت:

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

شروع شادی و پایان انتظار تویی

بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت

چه بود غیر خزان ها اگر بهار تویی

دلم ز هر چه به غیر از تو بود خالی ماند

در این سرا تو بمان! ای که ماندگار تویی...

                                                                روح اش شاد!

 |+| نوشته شده در  93/06/10ساعت 12:22  توسط لیلا ناظمی 

 

سكوت ‏آدمى فقدان‏ جهان ‏و خداست!

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

سكوت‏آب

مى‏تواند

خشكى ‏باشد و فرياد عطش.

سكوت‏گندم

مى‏تواند

گرسنه‏گى ‏باشد و غريو پيروزمندانه‏ى قحط.

همچنان كه ‏سكوت ‏آفتاب

ظلمات ‏است.

اما سكوت ‏آدمى فقدان‏ جهان ‏و خداست:

غريو را

      تصوير كن!

 

                               شاملو

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

 


برچسب‌ها: بچه های غزه
 |+| نوشته شده در  93/05/09ساعت 11:22  توسط لیلا ناظمی 
 

Chinese Crane Painting - This is an Original Painting نقاشی چینی چین لکلک لک لک مینیاتور نگارگری آبرنگ آبرنگی درنا ها روی زمین و خورشید قرمز سرخ

امتحانات شروع شده اند ، امیدوارم به سرم نزند چیزی ننویسم!

فعلا" از این نقاشی چینی لذت ببریم!

 

 |+| نوشته شده در  93/03/07ساعت 12:1  توسط لیلا ناظمی 

 

برای اردی بهشت و اقاقیا

 


برچسب‌ها: اقاقیا
 |+| نوشته شده در  93/02/17ساعت 12:10  توسط لیلا ناظمی 
 

اسباب کشی داشتیم . خونه ی جدید هنوز آنتن تلویزیون نداره ؛ یعنی که از جایی خبر نداریم . خط تلفن هم نداریم یعنی که اینترنت هم هیچ . با همسایه ها هم هنوز آشنا نشده ایم .... ای جان ! چه زندگی خوبیه !!

 |+| نوشته شده در  93/01/30ساعت 12:42  توسط لیلا ناظمی 
 

اسم کتاب  " فاوست " اثر گوته را سال ها در فهرست پایانی کتاب های شعر و داستان می دیدم . نمی دانم چرا هرگز راغب نشدم درباره اش چیزی بدانم . فکر می کردم نمایش نامه ای خسته کننده و نخواندنی ست ، ولی اشتباه فکر کردم . اصلا حق نداشتم درباره ی یک شاهکار ادبی این طور فکر کنم . از بخت خوب کتاب را توی کتاب خانه ای دیدم . همین که شروع به ورق زدن کردم دیدم شبیه مجموعه شعر است که به شکل نمایش نامه نوشته شده بود . صفحه ی اول را خواندم شگفت زده شدم چه نثری داشت:

چه خوش بختی تو که هنوز می توانی امیدوار باشی خودت را در این اقیانوس خطاها شناور نگه بداری! آدمی چیزی را به کار می گیرد که هیچ از آن نمی داند و چیزی را که می داند ، هیچ نمی تواند به کار بندد. با این همه ، آرامش این ساعت های دلنشین را با اندیشه هایی چنین تیره و تار آشفته نگردانیم . نگاه کن ! بام های محصور در توده ی سبز درختان چه گونه در اشعه ی خورشیدِ غروب تابناک شده اند . آفتاب با فرو رفتن در کام افق خاموش می شود ، روز می میرد ولی او هم چنان می رود تا در جایی دیگر، زندگی تازه یی برآید . آخ ! چه می شد که بال هایی می داشتم تا از زمین بلند می شدم و در پی خورشید ، درون فروغی جاودانه جست می زدم و از خلال شفق می دیدم که جهانی خاموش، سراسر زیر پاهایم گسترده است ؛ می دیدم که کوه ها همه شعله ور گشته ، دره ها همه تیره و امواجِ سیمینِ رودهای روان، زرین فام می شود...........

 

از اولین کتاب هایی که در دوران نوجوانی خریده و خواندم کتاب " بازگشت به خوشبختی " نوشته ی " فهیمه رحیمی " بود . تا آن موقع فقط یک رمان خوانده بودم ؛ "چهل درجه زیر شب" نوشته ی " ر. اعتمادی ". این رمان از وقتی بچه بودم توی خانه مان بود . توی اسباب کشی های مدام مواظب اش بودم که ناپدید و از جلوی چشم ام دورنشود. با خودم می گفتم بالاخره یک روز بزرگ می شوم و آن را می خوانم . بالاخره هم خواندمش . دومین رمان " بازگشت به خوشبختی " از فهیمه رحیمی بود . پول زیادی به دستم نمی رسید ، بعد از عید با پول عیدی هایم  آن را خریدم . چه قدر آن روزها برایم جذاب و قشنگ بود ؛ عشق پسر کُردی که تازه دکتر شده بود و یک دختر – اگر اشتباه نکنم – تهرانی . آن کش و قوس ها . جدایی و به هم رسیدن ها .

برای روح تشنه و مشتاق من که هنوز طعم دوست داشتن و عاشق شدن را نچشیده بود مثل ورود به یک دنیای متفاوت بود ؛ دنیایی که می شد در آن عاشق شد ، قهر کرد ، دل سوزاند ، به کسی تکیه کرد ، لباس مرد مورد علاقه را پوشید و خلاصه این که یک باره با این داستان بزرگ شدم . تغییر کردم . کتاب را مثل جانم دوست داشتم و به دوستانم امانت می دادم .

بعدها کتاب های دیگری از فهیمه رحیمی دیدم ولی دیگر وارد داستان های گلشیری و دولت آبادی و نجدی و مارکز و دیگران شده بودم . خاطره ی " بازگشت به خوشبختی" در ذهنم ماندگار شده بود. به آن مدیون بودم . ولی چیزی از نویسنده ی کتاب نمی دانستم . جایی چیزی درباره اش ننوشته بودند . اینترنت هم نبود . نزدیک ترین دوستم – زهرا محمدی - بعد از ازدواج و بچه دار شدن اسم دخترش را به خاطر علاقه اش به داستان های فهیمه رحیمی، " فهیمه " گذاشت.

خیلی از اطرافیانم مطالعه را با خواندن رمان های او شروع کرده بودند. مسیر مطالعاتی بعضی شان عوض شد و بعضی هم چنان به خواندن رمان های از این دست مشغول اند. سال ها گذشت تا چندماه پیش که توی مجله داستان همشهری خبر فوت فهیمه رحیمی را دیدم . نشنیدم که توی تلویزیون درباره اش چیزی گفته باشند. اگر اخبار هم چیزی گفته لابد در حد یکی دو جمله بوده و بس. – البته اگر گفته باشد. -  فهیمه رحیمی در سن ۶۱سالگی بر اثر بیماری سرطان معده از دنیا رفت. حق اش بود برنامه یا برنامه هایی برای اش می ساختند و اطلاع رسانی می کردند.

همان طور که برای بهمن فرزانه کاری نکردند که ترجمه خیلی خوب او از «صد سال تنهایی» گابریل گارسیا مارکز شاخه بسیار مهمی از ادبیات آمریکای لاتین را به ما معرفی کرد. «صد سال تنهایی» توسط مترجم های دیگری هم ترجمه شد، اما هیچ‌کدام به پای ترجمه بهمن فرزانه نرسیدند و ترجمه او در جای خودش همواره باقی است. بهمن فرزانه، مترجم و نویسنده ، بعد از یک دوره‌ بیماری ظهر پنج‌شنبه ، ۱۷ بهمن‌ماه ۱۳۹۲، در سن ۷۵ سالگی در تهران از دنیا رفت.

او متولد سال ۱۳۱۷ در تهران بود. در کنار نگارش آثاری داستانی همچون «چرکنویس» که اخیرا چاپ چهارم آن منتشر شد، کتاب‌هایی را از گابریل گارسیا مارکز، آلبا دسس پدس، گراتزیا کوزیما دلدا، لوئیچی پیراندلو، آنا کریستی، اینیاتسیو سیلونه، رولد دال، گابریل دانونزیو و واسکو پراتولینی به فارسی ترجمه کرده ‌است. علی شاه مولوی هم چند روز پیش رفت بدون آن که اسمی از او ببرند. بدون آن که بگویند: بودی و حالا نیستی. رفت تا برای همیشه رفته باشد.

رفتن هایی از این دست و مادرها و پدرهایی که رفتند و برگشتی در کارشان نیست ؛ مثل مادر بزرگوار " مهدی حسینی " که اولین کسی ست که معمولا بعد از به روز کردن به وبلاگم سر می زند و حتما مطلبی خواندنی و قشنگ برایم می گذارد. مهدی عزیز! می دانم که لحظه ی تحویل سال دل ات به اندازه ی همه ی دنیا برای مادرت تنگ می شود ، به اندازه ی همه ی دنیا برای ات آرزوی صبر و سلامتی و خوش بختی دارم.

سالی که آخرین روزهایش را پشت سر می گذاریم با همه ی خوبی و بدی هایش دارد می رود. با همه ی وجودم برای همه ی آدم ها و خصوصا برای آدم هایی که دوست شان دارم آرزوی زنده بودن، سلامتی و عاقبت به خیری دارم. امیدوارم سال آینده همین موقع رضایت از کلام و چهره ی همه نمایان باشد. وقت تحویل سال برای هم دعا کنیم . یادمان نرود.....  

 


برچسب‌ها: فهیمه رحیمی, بهمن فرزانه, علی شاه مولوی, فاوست
 |+| نوشته شده در  92/12/23ساعت 18:6  توسط لیلا ناظمی 

 

تا همین چند سال پیش چهارشنبه سوری برای ما مراسم قشنگی بود. واقعا "سور" بود. مادرم آجیل مشکل گشا می خرید. اول اش دور هم نشینی بود ، بعدش دور آتش می نشستیم و بعد که آتش کم می شد از رویش می پریدیم و همان جمله ی معروف -  سرخی تو از من، زردی من از تو  - را به زبان می آوردیم و بعد واقعا احساس می کردیم سر حال می شدیم و با انرژی بیش تری صبح روز بعد از خواب بیدار می شدیم و با تمام وجود منتظر بهار و عید نوروز بودیم . خانواده ی ما این لحظات را خیلی ساده و دوست داشتنی می گذراندند. اگر مهمان داشتیم، آن ها هم با ما خوش بودند.شام خوبی هم می پختیم . آجیل و میوه هم که آماده بود. در کل شب خوبی بود آن سه شنیه شب آخر سال.

حالا اما از نزدیک شدن اش توی دل ام خالی می شود از بس که خراب اش کردند. کریه اش کردند. نا امن اش کردند. یادم نرفته اولین بار که چیزهای متفاوتی درباره ی چهارشنبه سوری فهمیدم.چیزهایی که مرا به فکر فرو برد:

یکی از جشن‌های آتش که در ایران باستان برای پیش‌باز نوروز برگزار می‌شد و ترکیبی از چند آیین متفاوت بود، "جشن سوری" بود.

 "جشن سور" از زمان های بسیار دور در ایران مرسوم بود. قبل از ورود اسلام به ایران هر سال ۱۲ ماه و هر ماه ۳۰ روز بوده که هر کدام از این ۳۰ روز اسمی مشخص داشت که بعد از ورود اسلام به ایران تقسیمات هفته نیز به آن اضافه شد.

چند روز پیش از نوروز مردمانی به نام " آتش‌افروزان " که پیام‌آور این جشن بودند به شهرها و روستاها می‌رفتند تا مردم را برای این آیین آماده کنند. آتش‌افروزان ، زنان و مردانی هنرمند بودند که با برگزاری نمایش های خیابانی ، دست‌افشانی‌ها ، سرودها و آوازهای شورانگیز به سرگرم کردن و شاد کردن مردم می‌پرداختند ؛ آن ها از هفت روز پیش از نوروز تا دو هفته پس از نوروز با پدید آمدن تاریکی شامگاه ، در تمامی شهر و ده آتش روشن می کردند و آن را تا برآمدن خورشید روشن نگاه می‌داشتند. این آتش  ، نشانه نیروی مهر و دوستی و روشنایی بود. هدف آتش‌افروزان برگرداندن نیروی فزاینده به مردمان برای چیره شدن بر غم و افسردگی بود. این هدف مهم ترین دلیل برپایی جشن سده در میانه زمستان هم هست.

از سوی دیگر ، چهارشنبه نزد اعراب از روزهای شوم و نحس به شمار می‌رفت و بر این باور بودند که روزهای نحس و شوم را باید با عیش و شادمانی گذراند تا شیاطین و اجنه فرصت رخنه در وجود آدمیان را نیابند. به این ترتیب ایرانیان آخرین جشن آتش خود را به آخرین چهارشنبه سال انداختند و در آن به شادمانی و پایکوبی پرداختند تا هم جشن ملی خود را حفظ کنند و هم بهانه به دست دیگران ندهند و بدین ترتیب جشن سوری از حادثه روزگار مصون و برای ایرانیان باقی ماند. شواهد اما نشان می دهد كه این جشن از اوایل قرن هفتم هجری به دست فراموشی سپرده شد، سپس با عناوینی دیگر از سده‌ی دهم معمول شد.

کورش نیک نام ، پژوهش گر و موبد زرتشتی درباره ی چهارشنبه سوری می‌گوید : "ما زرتشتیان در کوچه‌ها آتش روشن نمی‌کنیم و پریدن از روی آتش را زشت می دانیم" و نیز باوری وجود دارد که چهارشنبه سوری بعد از اسلام در ايران مرسوم شد. بنا بر آن اين آتشِ چهارشنبه سوری بازمانده آن آتش افروزی ۵ روز آخر سال در ايران باستان است که در اين پنج روز آتش روشن می کردند تا روح نياکان شان را به خانه هاي شان دعوت کنند. زرتشتيان به احتمال زياد برای اين که اين سنت از بين نرود، نحسی چهارشنبه را بهانه کردند و اين جشن را با اعتقاد اعراب منطبق کردند و شد چهارشنبه سوری.

ظهور آتش بازی در شب چهارشنبه سوری به شکل امروزی هم در زمان ناصرالدین شاه و به وسیله فرانسوی ها در ایران رواج پیدا کرد. ابتدا فقط برای سرگرمی شاه این نمایش انجام می شد ، بعد از آن مردم هم در این سرگرمی شریک شدند و دستورِ نمایش آن در میدانِ توپ خانه صادر شد و مردم در آن جا به تماشای آتش بازی می ایستادند و کم کم به شکلی که امروزه اجرا می شود در آمد .

در این شب آجیل مشکل‌گشا تهیه و بین همسایه ها قسمت می شود. فال‌گوشی و گره‌گشایی قاشق‌زنی و شال انداختن از دیگر رسم هایی است که در بین مردم رواج دارد و اجرا می شود. هر استان و هر شهر رسم هایی دارد که بعضی به فراموشی و بعضی هنوز اجرا می شود .

اما متاسفانه زیاده روی برخی به بهانه شادی و آتش افروزی، باعث بروز اتفاق های ناگوار و صدمه های جدی به نوجوانان ، کودکان و حتا بزرگ سالان می شوند که جبران آن ها سخت و حتا غیرممکن است. این رفتارها در هیچ آیین و هیچ جامعه ای قابل قبول و پسندیده نیست و به طور حتم محکوم می شوند. امیدواریم امسال دیگر از آن آمارهای وحشت ناک و تصویرهای دلخراش خبری نباشد و خبری هم اگر باشد، خبرِ شادی و رضایت و همدلی باشد.

 

انتخاب مطلب از عبدالکریم انصاری. چاپ شده در شماره ۱۹۷۳ روزنامه شرق. ویژه چهارمحال و بختیاری

 


برچسب‌ها: جشن سوری, چهارشنبه سوری, اتفاق های ناگوار
 |+| نوشته شده در  92/12/21ساعت 8:11  توسط لیلا ناظمی 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا