اتفاقی افتاده در همین نزدیکی ی ما که دل مان را به درد آورده و از آن جا که خود ما هم با اتفاقی به همین صورت تهدید می شویم خواستم چیزی نوشته باشم و همدردی کرده باشم. اما با چه کسی؟

چه کسی برای مرگ یک روستایی اشک می ریزد؟

 

گریز:

وقتی چند روز پیش توی مجلس، آقایان وزیر و نماینده های خودمانی و خیلی های دیگر را دیدم با خودم گفتم و البته با خنده که مگر این آقایان روزه نمی گیرند که ماشاالله این قدر تپل مپل شده اند.چشم ام زیر پای شان اصلا توی صندلی جای شان نبود .

 

داشتم می گفتم، من عروس منطقه ای هستم که باید بخشی از راه را با لنج برویم تا به اقوام سر بزنیم و البته گاهی با ذوق و گاهی با ترس. کم می روم اما خدا می داند با اتکای به کمک از خدا و صدقه و فاتحه می روم و برمی گردم. هر مسافر شانس بزرگی دارد که زنده به خانه برمی گردد. مردم چه قدر شاکر این نوع زندگی ی با ترس باشند خوب است؟ حالا اتفاقی افتاده که خبرش را دو سه  بار در اخبار شنیدیم و دیگر هیچ.

 

دوباره گریز:

دیروز مسئول یکی از تعاونی های مسکن نامهربانی (!) از زبان یکی از آقایان مسکن و شهرسازی گفت: این مردم – که باید برای شان مسکن بسازیم - پول شان کجا بود که ماشین بخرند که برای شان پارکینگ بسازیم؟

 

این ها را گفتم که نوشته ی عبدالکریم انصاری که توی وبلاگ اش زده را دوباره این جا بیاورم شاید کسی بخواند. کسی که به خاطر منافع خودش نخواهد به حذف این نوشته ها و این وبلاگ اقدام کند و فقط برای یک لحظه فریادهای دختر بچه ی دوساله را پیش از مرگ اش تصور کند که حق داشت زندگی کند و حق داشت مثل آن آقایان و من و شما نفس بکشد و رشد کند: 

 

جناب مسئول !

سلام 

فدای غبغب گلوی ات و بوی  معطر تن ات شوم . نمی خواهم مزاحم اوقات شریف تان شوم . از پشت کوه آمده ام. کوه ها بلندند و سربالایی  اما می ارزد وقتی به سوی شما سرازیر می شویم. قدیم ها پدران ما روغن حیوانی سوغات می آوردند اما شنیدم چربی تان زیاد است گفتم شاید دست خالی هم ما را پذیرفتید!

قربان ات گردم من غریبه ام اما اهل همین زمینم  و  وطنم را تا آن جا می شناسم که  برای اش جنگیدم اما خون بهای پدران و برادران از دست رفته مان  را از کسی طلب نکردیم . ما از سر سادگی چیزها ی ساده کشف می کنیم. من و همه ی اهالی ده و پشت کوهی ها کشف تازه ای کردیم خواستیم تا با شما که خیلی محترم اید و بیش از حد مسئول اید در میان بگذاریم. ما کشف کردیم که حادثه خبر نمی کند اما قابل پیش بینی ست!

می دانم خواهید گفت : کشف این معنا چندان هم تازه نیست  که بدانیم اگر حادثه خبر نمی کند اما می توان با تحلیل وقوع حوادث را پیش بینی کرد. غیبگویی نمی خواهد یک درک انسانی از شرایط موجود و موقعیت ها می تواند انسانی عاقل را وادار به تفکر کند ! ولی قربان زنگ همراه ات شوم چه فایده که حوادث هرچند دلخراش باشند باز آدم ها را سر عقل نمی آورد!

جناب قربان که خوب نمی شنوی  و خوب نمی بینی و هیچ هم کک ات نمی گزد ، کافی ست به اسامی جان باخته گان حادثه ی  سد کارون سه نگاهی از سر تعمق بیاندازید خواهید دید که معانی دیگری هم دارند که بی دفاع و جان عزیز بودند. آن ها همه عزیز کسانی بودند که بار سفر بسته بودند. آن ها همه زن و کودک بودند و حتما مادر و کودک بودند ، آن ها غریب بودند  و از قضا "غریبی" بودند. ناله هاشان را در زیر آب کسی نشنید اما  جیغ هاشان را قبل از سقوط فریاد زده بودند. می توانید جیغ هاشان را در شیون  اهالی روستاشان بشنوید و هم در سکوت مردمی که آمده بودند تا پیکر بی جان کودکان و زنانی را ببینند که تنها از سر بی توجهی سالیان سال و فراموشی مسئولین  غرق این فراموشی ها شدند.

می دانید  جناب  شما خیلی شبیه مکعب شدید و جای تان در صندلی تنگ است . شما مردانی مکعبی هستید که عرض تان را نمی توان از طول تان تشخیص داد . ما آدم ها ی عریض ندیده ایم آن جا که ما هستیم همه استخوانی اند و از بس در انتظار شما گردنه ها را گردن کشیدیم  قدمان هم دراز شد. نمی دانم  باید بابت قد درازمان از شما عذر خواهی کنیم یا از زبان درازمان؟

اما غیرت داشته باش و نپذیر تا قد درازم را در عرض بلند شما کوتاه کنم. از من نخواه که تعظیم تان کنم چون  من به  قامت کوه ها گردن افراشته ام  و  عادتم شده است که بلند بایستم . پس ملامت نکنید. اگر از حرف های خود شرمنده نیستم  معنی اش این نیست که خجالت نمی کشم بلکه عرقم را سال ها پای حرف شما  ریختم که معنایی درشان نبود و هم آن قدر در گرمسیر فراموش شده گندم ها را داس کشیدم که عرقی در پیشانی ام برای خجالت نمانده است.

شما شکر خدا پیشانی تان بلند است  و آثار عبادت در آن مرا خجالت زده ی کفر خود می کند. اما قربان آن جا ما و پدران ما بر سنگ داغ نماز می گذارند چرا عبادت در چهره ی ما نمایان نیست؟ نکند  این جا  شما بر سرب داغ نماز می گذارید؟!

می بخشید اگر زبان ما تلخ است اما قربان شما چطور نمی توانید حوادث را در دل موقعیت ها پیش بینی کنید؟  آیا در حرکت کند هر روزه ی لنچ ها و بارچ ها در عرض رودخانه ی کارون و خرسان حادثه ها قابل پیش بینی نیست؟ یعنی می توانیم بگویم که چون کند می روند همه چیز به خوبی و خوشی ست؟  آیا مرگ زنی پا به ماه و  هم بچه اش را قبل از آن که به سن "دریا خواجه کولکی، ۲ ساله " برسد  نمی توان  در حرکت کند باچ ها و لنچ ها پیش بینی کرد؟  اگر کسی را مار گزید  رو به کدام سو رود، به که پناه برد؟  آیا نمی توانیم بی احتیاطی راننده ای را در ازدحام عادت هر روزه اش ببینیم؟ چرا همیشه دیگران مقصرند؟

قربان حوصله تان بروم ایا سوختن بچه ها در سفیلان را تنها می توانیم به گردن فداکاری ها معلم اش بیندازیم بی آن که بپرسیم چرا نباید در قرن بیست و یک  مدرسه ای به کپسول آتش نشانی مجهز می بود؟

آیا بی خیالی مسئولین مربوطه در ایجاد پل بعد از این همه سال جای سوال ندارد؟ آیا با مشخص شدن  تراز  سد کارون سه  قبل از آبگیری امکان  ایجاد پل ارتباطی برای اهالی سادات حسینی و بارز و شوارز نبودو همچنان نیست؟ آیا  در هورا کشیدن های افتتاح جاده ی دوطرفه و با یک باند  از لردگان به ایذه تصادف های دلخراش قابل پیش بینی نبود؟ آیا در بلندی گردنه ی چارتاق  وقوع آن همه سقوط ماشین ها قابل پیش بینی نبود؟  یعنی بعد از آن همه تصادف باز نمی توانید تصادف های هر ساله را پیش بینی کنید؟ آیا در این که سرمان را به سنگ می زنیم شکستگی سر قابل پیش بینی نیست؟

قربان پهنای باند هیکل تان  همه ی بز های من  اما چگونه است که فکر می کنید مردم شما را قضاوت نمی کنند؟ حتما باید اتفاقی بیفتد تا با رنج و شیون  مردم عکس یادگاری بگیرید؟  این حرف ها کشف بزرگی نیست  ما که کار هر روزه مان است . از سر بیکاری ست شاید یا  چون برای ما اتفاق می افتد . نمی دانم . آیا می دانید  که می توانیم این اتفاقات ناگوار را جزیی از آینده مان  پیش بینی کنیم؟ ما می توانیم از پیشانی بلند شما هم صعود و خوشبختی شما را پیش بینی کنیم و هم بدبختی خودمان را !

ادامه ی مطلب را در این وبلاگ بخوانید:

 http://barziha.blogfa.com/

 



سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۲ | 15:43 | لیلا ناظمی |