گفتی مرثیه ای بنویسیم

و سرایت هوای بیمار را به ریه هامان خبر دهیم

گفتم مثل درختی که گفتند باید بمیری و هر شب خواب اره برقی می دید

برای مرده ای که توی پیراهن ام دارم مرثیه می نویسم.

 

نمی شود همین طور حرف زد در این سیاره

نمی شود از کسی که شناس نامه اش را باطل کرده اند   گذشت

و ماه را به خاطر پرده ای گران به اتاق راه نداد.

 

تو آمده بودی رسم این سیاره رقم بخورد

لایحه و تبصره ننویسی و روی جلد سالشمارها " یا مقلب القلوب و الابصار"

و گُر بگیری شب اولِ قبرِ کسی که دوست اش داشتی

که بوی همین سیاره را می داد.

 

نا تمام ایم

دوره می کنیم خودمان را

در گیر و دار همین نوشتن هاست که تکثیر می شویم

و فرشته ها

دوباره زبان شان به اسم ما می چرخد.

 

قرار نبود سکه بالا بزند

صدف ها از ساحل رم کنند

اسطوره ها دخیل ببندند

و آسمانِ پاییز بی چلچله بماند.

 

آسمانِ ما تنهاست

دوباره را دوباره ماه باید بتابد بر آن

دوباره را دوباره باید مرور کرد.

 

فکر اخته کردن حنجره را به سرم زدم

ستاره ها را در گلوگاه روز کشتم 

باد را لای رخت های روی بنـد

لایحـه نوشتـم و به خـودم اکتفـا کـردم

دیدم تو ایستاده ای روی نبض سیاره

تکثیر کرده ای خودت را بین فرشته ها

نشان ام دادی ساعتی ماسیده را و گفتی:

" تو آمده بودی رسم این سیاره رقم بخورد. نمی شود همین طور حرف زد".

گفتی مرثیه ای بنویسم

و سرایت هوای بیمار را به ریه های ام خبر دهم.

 

دوباره را دوباره مرور می کنم با تو

هنوز مرگ به ریه های ام نرسیده است.

 

 


موضوعات مرتبط: شعر

چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۱ | 10:14 | لیلا ناظمی |